
می بازمت
می بازمت به هیچ..آری به هیچ وهیچ
آنگه که قلب من سرشار عاشقی ست
میگریمت به درد...آری به اشک سوز
آنگه که روح من ... آبی تر از تو بود
در قطره ها ببین...این قطره های اشک
صادقترین سکوت.. در حرف قطره بود
!!!
میخواندمت به عشق..آنگه که راه تو
همراه من نبود
!!!
آگه نشد دلم... بار دگر ز غم
تکرار قصه بود...این دم دوباره هم
!!!
آری بپای دل ...میسوزم وسکوت
بغضی دوباره داشت...در خلوت وجود
آخر چه گویمت...میترسم از نگاه
شاید که چشم من...خواند ترا به آه
!!!
میترسم از کلام..از واژه های درد
ترسم بسوزیم.. ترسم بسوزدت
....
غمگین تر از دلم...امشب کسی نبود
آری دوباره عشق...از من... مرا ربود ...
گفتی که راز توست..این عشق آتشین
آه ای خدا ...خداااااااا ... اشک مرا ببین
کردم گنه .....مگر در شور عاشقی...
جز راز عاشقی .... چیزی زمن نبود
!!!
در آشیان شعر ... در کُنج خلوتم
آغوش شعر من... شد تکیه گاه من
با من کسی نبود ... جز واژه و قلم
خلوت چه خلوتی...سرشار درد وغم
اما به خلوتم ... گه دل نفس کشید
گه شور گریه ها... نقشی دگر کشید
شد حامی دلم..هر واژه در سکوت
میراث من ز دهر... جز خلوتی نبود
!!!
اُنسی شبانه بود ..در کنج خلوتم
از چه زدی ...چرا ؟..این خلوت بهم؟
می بازمت کنون... درمانده... بیقرار
میمیرم از درون ....در عین انتظار
میسوزم از درون ... اما به آشکار
!!!
اشکم بپای تو ... آری برو ... برو
میگریمت کنون .... درمرزی از جنون
میخواهمت ز دل.. .در چشم پر ز خون
میگویمت ترا ... در اوج عاشقی
آبی عشق من ... پرواز من توئی
اما قفس مرا...در بست وساده گفت
از خلوت قفس ..... جائی دگر مرو
اینجا حریم توست ...تنهائی و قلم
شعرت بخوان به عشق...دنیا بهم مزن
اشکم بپای تو.... آری برو ... برو
اینک که با خلوص دل دل داده ام بتو
شعر از فرزانه شیدا
دی ماه26
1385
کل مطلب زیر از:
http://www.fsheida.com/index.php?category_id=&start=4&arcyear=&arcmonth=&curyear=&curmonth=&curday=



با سلام
دوستان عزیز در سایت جاودانه ها(سخنان بزرگان ومشاهیر جهان)
به مدیریت آقای امیر همدانی
دو کتاب جدید اینترنتی را میتوانید ملاحظه بفرمائید

سایت تازه های ادبی خلوت عشق ترک دل را گر کنم در زندگی چهارشنبه 13 دي1385
http://fsheida.persianblog.com
http://fsheida.blogfa.com/

دفتر قلبم تهی گردد تهی
شعر معبودم گریزد از دلم
ره نیابم بعد از این در هر رهی
گم شوم در لحظه های روزگار
گیج وسرگردان ... نمیگیرم قرار
خلوتم خالی شود از عشق او
از نیایش بر در پروردگار
همچو درویشم به کنج شاعری
بر لبم نام محمد(ص) ... یا علی(ع)
خلوتم را میبرم تا اوج ...ذن...!
بال بگشایم به پرواز و پری
آسمانم آبی و مهد خداست
سینه ام آبی به رنگ کبریاست
اندرین خلوت منم با شعر خویش
روزگارم از همه مردم جداست
کس به عرفانش نمیفهمد مرا
یا دل «شیدا » به عرفان خدا
گر بگویم در دلم چون وچراست
در نمییابد دل « فرزانه» را
من به «شیدائی »خود دل بسته ام
این چنین شاید دلی وارسته ام
در تواضع سر بدامان خدا
اینچنین با مهر او پیوسته ام
(ف.شیدا) 

سایت تازه های ادبی

خلوت عشق
ترک دل را گر کنم در زندگی
دفتر قلبم تهی گردد تهی
شعر معبودم گریزد از دلم
ره نیابم بعد از این در هر رهی
گم شوم در لحظه های روزگار
گیج وسرگردان ... نمیگیرم قرار
خلوتم خالی شود از عشق او
از نیایش بر در پروردگار
همچو درویشم به کنج شاعری
بر لبم نام محمد(ص) ... یا علی(ع)
خلوتم را میبرم تا اوج ...ذن...!
بال بگشایم به پرواز و پری
آسمانم آبی و مهد خداست
سینه ام آبی به رنگ کبریاست
اندرین خلوت منم با شعر خویش
روزگارم از همه مردم جداست
کس به عرفانش نمیفهمد مرا
یا دل «شیدا » به عرفان خدا
گر بگویم در دلم چون وچراست
در نمییابد دل « فرزانه» را
من به «شیدائی »خود دل بسته ام
این چنین شاید دلی وارسته ام
در تواضع سر بدامان خدا
اینچنین با مهر او پیوسته ام
(ف.شیدا)
چهارشنبه 13 دي1385


زمانی تنهاییم را با مرغان آسمان تقسیم مینمودم و همراه با بارش باران دل تنهایم را نوازش میکردم
تا اینکه نامت را شنیدم وهمانا عشق بزرگت رابا دنیای تنهاییم تعویض نمودم.
مهربانا اگر روزی یاد من در قلبت از بین رفت شکایتی ندارم- زیرا یاد تو را با خود همراه خواهم کرد.
دو دوست در بيابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا شون شد . يكي به ديگري سيلي زد. دوستي كه صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هيچ حرفي روي شن نوشت: « امروز بهترين دوستم مرا سيلي زد».
آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه اي رسيدند و تصميم گرفتند حمام كنند.
ناگهان دوست سيلي خورده به حال غرق شدن افتاد. اما دوستش او را نجات داد.
او بر روي سنگ نوشت:« امروز بهترين دوستم زندگيم را نجات داد .»
دوستي كه او را سيلي زده و نجات داده بود پرسيد:« چرا وقتي سيلي ات زدم ،بر روي شن و حالا بر روي سنگ نوشتي ؟» دوستش پاسخ داد :«وقتي دوستي تو را ناراحت مي كند بايد آن را بر روي شن بنويسي تا بادهاي بخشش آن را پاك كند. ولي وقتي به تو خوبي مي كند بايد آن را روي سنگ حك كني تا هيچ بادي آن را پاك نكند.»
بیا بگذریم از این روزگار ،بیا برویم از این خواب پر هراس
سرت را بالا بگیر و خوب نگاهم کن
ببین نگاهم نقش دلتنگی را بر مرمر نگاهت چه آرام نقاشی می کند
خیلی وقت است که همه از کوچ می نالند و من و خواستن تو پشت ابر بیکلا می پنهان می شود
با خود می گویم :می بینی این روزگار در چشم همه بوی غربت می دهد
پس پنهان می کنم حس قشنگ خواستن تو را
تصورم را در برکه آب دیدم،لبهایم پر از سکوت بود و در چشمهایم...وای چه می دیدم
هزاران رد اشک،که همچون رودی دریایشان را گم کرده بودند
بیا برویم تا آواز رهایی یک صدای آبی،بیا در جنون یک رود خروشان حل شویم
می دانی چیست ؟دلم از غم این سرزمین سنگین گرفته است
بیا برویم از این فصل های تکراری خسته ذهنمان،شاید از کویر خواهشمان اگر بگذریم رویش یک سبزه را بر سرزمین دلمان عاشقانه ببینم
سعدي تخلص و شهرت «ابوعبدالله مشرف به مصلح» يا «مشرف الدين بن مصلح الدين»، مشهور به «شيخ سعدي» يا «شيخ شيراز» و يا «شيخ» و همچنين معروف به «افصح المتكلمين» است.
درباره نام و نام پدر شاعر و همچنين تاريخ تولد سعدي اختلاف بسيار است. سال تولد او را از 571 تا 606 هجري قمري احتمال دادهاند و درباره تاريخ درگذشتش هم سالهاي 690 تا 695 را نوشتهاند.
سعدي در شيراز پاي به دايره هستي نهاد. هنوز كودكي بيش نبود كه پدرش درگذشت. آن چه مسلم است اين كه اغلب افراد خانواده وي اهل علم و دين و دانش بودند. سعدي پس از تحصيل مقدمات علوم از شيراز به بغداد رفت و در مدرسه نظاميه به تكميل دانش خود پرداخت.
از محضر ابوالفرج بن الجوزي و همچنين شهاب الدين عمر سهروردي استفادهها سپس به حجاز و شام رفت و زيارت حج به جا آورد. در شهر شام به وعظ و سياحت و عبادت پرداخت. در روزگار سلطنت اتابك ابوبكر بن سعد به شيراز بازگشت و در همين ايام دو اثر جاودان بوستان و گلستان را آفريد و به نام «اتابك» و پسرش سعد بن ابوبكر كرد.
پس از زوال حكومت سلغريان، سعدي بار ديگر از شيراز خارج شد و به بغداد و حجاز رفت. در بازگشت به شيراز، با آن كه مورد احترام و تكريم بزرگان فارس بود، بنابر مشهور عزلت گزيد و در زاويهاي به خلوت و رياضت مشغول شد.
آثار سعدي بسيارند و اغلب در مجموعهاي كه كليات ديوان سعدي ناميده ميشود؛ به چاپ رسيده است. بوستان، گلستان و ديوان غزليات و قصايد از معروفترين آنها به شمار ميروند.
سعدي، شاعر جهانديده، جهانگرد و سالك سرزمينهاي دور و غريب بود؛ او خود را با تاجران ادويه و كالا و زوار اماكن مقدس همراه ميكرد. از پادشاهان حكايتها شنيده و روزگار را با آنان به مدارا ميگذراند.
سفاكي و سخاوتمندان را نيك ميشناخت و گاه عطايشان را به لقايشان ميبخشيد. با عاشقان و پهلوانان و مدعيان و شيوخ و صوفيان و رندان به جبر و اختيار همنشين ميشدو خامي روزگار جواني را به تجربه سفرههاي مكرر به پختگي دوران پيري پيوند ميزد.
سفرهاي سعدي تنها جستجوي تنوع، طلب دانش و آگاهي از رسوم و فرهنگهاي مختلف نبود؛ بلكه هر سفر تجربهاي معنوي نيز به شمار ميآمد.
سنت تصوف اسلامي همواره مبتني بر سير و سلوك عارف در جهان آفاق و انفس بود و سالك، مسافري است كه بايد در هر دو وادي، سيري درخور استعداد داشته باشد؛ يعني سفري در درون و سفري در بيرون.
وارد شدن سعدي به حلقه شيخ شهاب الدين عمر سهروردي خود گواه اين مدعاست.
رهآورد اين سفرها براي شاعر، علاوه بر تجارت معنوي و دنيوي، انبوهي از روايات، قصهها و مشاهدات بود كه ريشه در واقعيت زندگي داشت؛ چنان كه هر حكايت گلستان، پنجرهاي رو به زندگي ميگشايد و گويي هر عبارتش از پس هزاران تجربه و آزمايش به شيوهاي يقيني بيان ميشود. گويي، هر حكايت پيش از آن كه وابسته به دنياي تخيل و نظر باشد، حاصل دنياي تجارب عملي است.
شايد يكي از مهمترين عوامل دلنشيني پندها و اندرزهاي سعدي در ميان عوام و خواص، وجه عيني بودن آنهاست. اگر چه لحن كلام و نحوه بيان هنرمندانه آنها نيز سهمي عمده در ماندگاري اين نوع از آثارش دارد.
از سويي، بنا بر روايت خود سعدي، خلق آثار جاوداني همچون گلستان و بوستان در چند ماه، بيانگر اين نكته است كه اين شاعر بزرگ از چه مايه دانايي، توانايي، تجارب اجتماعي و عرفاني و ادبي برخوردار بوده است.
باري، آثار سعدي علاوه بر آن كه عصاره و چكيده انديشهها و تأملات عرفاني و ا جتماعي و تربيتي وي است، آيينه خصايل و خلق و خوي و منش ملتي كهنسال است و از همين رو هيچ وقت شكوه و درخشش خود را از دست نخواهد داد.
شعر سعدي، شعر استحكام و ظرافت و استواري و زيبايي است. زبان فاخر سعدي هيچ گاه كمال خود را به رخ مخاطبانش نميكشد. همچون سالاري بلند منزلت، در عين كمال و برتري متواضع و خاشع است و به همين دليل دل هر صاحبدلي را ميربايد و در گوشه خاطر هر كسي، جايي براي خويش باز ميكند.
شعرش به ديدار اول، ساده و صميمي و بيتكلف جلوه ميكند؛ روان و زلال است و بيهيچ تمهيد و مقدمهاي، برقراري ارتباط با ديگران را جستجو ميكند.
فخر نميفروشد و تكبر نميورزد. دست دوستي و ارادت به سويمان دراز ميكند و سلام ميدهد...
اما چون پرده احساس را به كنار ميزنيم و از سر عقل و تأمل در اشعارش ـ كه عاطفه محضند!ـ درنگ ميكنيم، درمييابيم كه شفافيت عنصر زبان در شعر او سهل و ساده امكان وجود نيافته است؛ بلكه صيقل مداوم شعر، كوشش بيوقفه در عرصه زبان، و استفاده از تمام عناصر كه تعالي شعر را دامن ميزنند، به آثار او چنين سلامت و رواني سحرآفرين بخشيده است.
توفيق سعدي و اكسير شعر او در اين دقيقه نهفته است؛ يعني در تلفيق صنايع لفظي و بياني با حال و احساس دروني در طبيعيترين حالت ممكن. سعدي مبدع و آغازگر اين راه نيست، بلكه از استادان و كاملان چنين سبكي در شعر است.
پيش از وي، غزل فارسي در كوره تلاش شاعراني همچون فرخي، سنايي، خاقاني، انوري و عطار گداخته بود، اما سعدي آن را چنان آبديده و صيقلي كرد كه نه پيش از وي قرينه و مشابهي برايش ميتوان يافت و نه بعد از وي، كسي گامي بيشتر و پيشتر نهاد.
ويژگيهاي سبكي زبان شعر سعدي و هر شاعر ديگري را تنها با تأمل و تفكر در اشعارش ميتوان كشف كرد، آموخت و به كار برد. آثار هنري بر اساس فرمول و اصولي ثابت و مشخص پديد نميآيند تا هنگام نياز به آثار جديد بتوان به آنها رجوع كرد.
با اين همه، برخي از ويژگيها به خاطر تكرار مكرر در آثار هنرمند ما را به بعضي از خصوصيات مشترك آن آثار و به تبع آن به نوع برخورد و بهرهگيريهاي هنرمند از آن عناصر رهنمون ميشوند. با توجه به چنين پيش زمينهاي، معدودي از ويژگيهاي سبكي شعر سعدي چنينند:
1 ـ ساختار نحوي جملات در ابيات به صحيحترين شكل ممكن است. عنصر وزن و موسيقي، منجر به نقص يا پيش و پس شدن حاد دستوري در جملات نميشود و سعدي به ظريفترين و طبيعيترين حالت ممكن در لحن و زبان، با وجود تنگناي وزن، از عهده اين مهم برآيد.
ديوان غزليات سعدي را به تفال باز ميكنيم:
اي كه گفتي هيچ مشكل چون فراق يار نيست
گر اميد وصل باشد، همچنان دشوار نيست
نوك مژگانم به سرخي بر بياض روي زرد
قصه دل مينويسد حاجت گفتار نيست
در آن نفس كه بميرم در آرزوي تو باشم
بدان اميد دهم جان كه خاك كوي تو باشم
به وقت صبح قيامت، كه سر ز خاك برآرم
به گفتگوي تو خيزم، به جستجوي تو باشم
حديث روضه نگويم، گل بهشت نبويم
جمال حور نجويم، دوان به سوي تو باشم
2 ـ ايجاز و يا پيراستن شعر از كلمات زايد و اضافي و دوري از عبارت پردازيهاي بيهودهاي كه نه تنها نقش خاصي در ساختار كلي شعر ندارند، بلكه باعث پريشاني در روابط كلمات با يكديگر و نهايتاً جملات ميشوند و به نحو چشمگيري از زيبايي كلام ميكاهند، در شعر و كلام سعدي نقش ويژهاي دارد.
ساختار شعر سعدي كم كردن يا افزودن كلمهاي را خارج از قاعده و بيتوجه به بافت كلي كلام برنميتابد. از سويي اين ايجاز كه در نهايت زيبايي و اعتدال است، منجر به اغراقهاي ظريف تخيلي و تغزلي ميشود و زبان شعر را از غنايي بيشتر برخوردار ميكند:
گفتم آهن دلي كنم چندي
ندهم دل به هيچ دلبندي
به دلت كز دلت به در نكنم
سختتر زين مخواه سوگندي
ريش فرهاد بهترك ميبود
گر نه شيرين نمك پراكندي
كاشكي خاك بودمي در راه
تا مگر سايه بر من افكندي...
ايجاز سعدي، ايجاز ميان تهي و سبك نيست، بلكه پرمايه و گرانبار از انديشه و درد است. بيفايده نيست اگر حكايتي را از «گلستان» نيز نقل كنيم و به عيان ببينيم كه خداوند سخن چه مايه از معني را در چه مقدار از سخن ميگنجاند:
حكايت: پادشاهي پارسايي را ديد، گفت: «هيچت از ما ياد آيد؟» گفت: «بلي، وقتي كه خدا را فراموش ميكنم.»
حكايت: هندويي نفط اندازي همي آموخت. حكيمي گفت: «تو را كه خانه نئين است، بازي نه اين است.»
3 ـ سعدي از موسيقي و عوامل موسيقي ساز در سبك و زبان اشعارش سود ميجويد. وي اغلب از اوزان عروضي جويباري مدد ميگيرد؛ اوزاني كه لطافت موسيقيايي در آنها بر ضربي بودن آن ميچربد.
علاوه بر اوزان عروضي، شاعر به شيوه مؤثري از عواملي بهره ميبرد كه هر كدام به نوعي موسيقي كلام او را افزايش ميدهند، عواملي همچون انواع جناس، همحروفيهاي آشكار و پنهان، واج آرايي، تكرار كلمات، تكيههاي مناسب، موازنههاي هماهنگ لفظي در ابيات و لف و نشرهاي مرتب و ...
همان طور كه پيشتر يادآور شديم، استفاده از اين عناصر به گونهاي هنرمندانه و زيركانه صورت ميگيرد كه شنونده يا خواننده شعر او پيش از آن كه متوجه صنايع به كار رفته در شعر او شود، مسحور زيبايي و هماهنگي و لطافت آنها ميشود.
در غزلي كه آوردهايم، سعدي نهايت استفاده را از عوامل موسيقيزاي زبان برده است، بيآن كه سخنش رنگ تكلف و تصنع به خود بگيرد. تكرارهاي هنرمندانه كلمات، همحروفيها و وزن مناسب شعر و همچنين لحن عاطفي و تغزلي همچون شكري هستند كه در اين شعر و اشعار ديگر او به صورت شربتي گوارا درميآيند تا ما جز شيريني كلام، چيز ديگر ننوشيم:
بگذار تا مقابل روي تو بگذريم
دزديده در شمايل خوب تو بنگريم
شوق است در جدايي و جور است در نظر
هم جور به كه طاقت شوقت نياوريم
روي ار به روي ما نكني حكم از آن تست
بازآ كه روي در قدمانت بگستريم
ما را سري است با تو كه گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود، هم بر آن سريم
گفتي ز خاك بيشتر نه كه از خاك كمتريم
ما با توايم و با تو نهايم اينت بوالعجب
در حلقهايم با تو و چون حلقه بر دريم
از دشمنان شكايت برند به دوستان
چون دوست دشمن است شكايت كجا بريم؟
4 ـ طنز و ظرافت جايگاه ويژهاي در ساختار سبكي آثار سعدي دارد. البته خاستگاه اين طنز به نوع نگاه و تفكر اين شاعر بزرگ برميگردد. طنز سعدي، سرشار از روح حيات و سرزندگي است.
سعدي به ياري لحن طنز، عبوسي و خشكي را از كلام خويش پس ميزند و شور و حركت را بدان بازميگرداند. با همين طنز، تيغ كلامش را تيز و برنده و اثرگذار ميكند. طنز، نيش همراه با نوش است؛ زخمي در كنار مرهم. سالها بعد، لسانالغيب، حافظ شيرازي ابعاد عميق ديگري به طنز شاعرانه بخشيد و از آن در زبان شعر خود استفادهها برد:
با محتسب شهر بگوييد كه زنهار
در مجلس ما سنگ مينداز كه جام است
كسان عتاب كنندم كه ترك عشق بگوي
به نقد اگر نكشد عشقم، اين سخن بكشد
يارا! بهشت، صحبت ياران همدم است
ديدار يار نامتناسب جهنم است
آن است آدمي كه درو حسن سيرتي
يا لطف صورتي است، دگر حشو عالم است
اين حكايات را نيز از گلستان سعدي برميچينيم، به اميد بوييدن رايحه طنز و ظرافت از آنها: حكايت: يكي از صاحبدلان، زورآزمايي را ديد برآمده و كف بر دماغ انداخته. گفت:«اين چه حالت است؟» گفتند: «فلان، دشنام دادش». گفت: «اين فرومايه هزار من سنگ برميدارد و طاقت سخني نميآرد؟»
حكايت: يكي از ملوك بيانصاف، پارسايي را پرسيد: «از عبادتها كدام فاضلتر است؟» گفت: «تو را خواب نيمروز، تا در آن يك نفس خلق را نيازاري.»
سعدي به روايت آثارش، گاه ناصحي دردمند است كه كجراهان ظلمت انديش را به راستي و درستي ميخواند و گاه منتقدي اجتماعي است كه به انتقاد از زمانه بدكنش ميپردازد. اگر به ناگزير مداح شاهان روزگار بوده، تا آن جا كه توانسته به حق سخن گفته و همواره مستبدان لاقيد را به تفكر در مرگ و عدل و انصاف ترغيب كرده است. غم زمانه، غم دائمي و مشغله ذهني سعدي بوده است:
غم زمانه خورم يا فراق يار كشم
به طاقتي كه ندارم كدام بار كشم
سعدي كه سوداي اصلاح و تربيت دارد، با تكيه بر زبان طنز، رياكاران نيرنگباز و زاهدان دو رو و گندم نمايان جو فروش را رسوا ميكند و بر مالاندوزان حريص و تنگ چشم و بخيل طعنه ميزند.
لاف زنان و مدعيان ناپارسا را به سخره ميگيرد و به اقتضاي جوهر هنرمندي و قلندري خود به اندازهاي كه بشايد، در گفتن حقايق و تاختن به علل مصايب، جسور و گستاخ و دلاور است. همان قدر كه در بيان انتقاد به كار و كيا و منش ملوك بيانصاف جرأت ميورزد، درويشي و قناعت و آزردگي و پارسايي را ميستايد و با جماعت بيريايي درويشان كه دلي جز براي حق ندارند، هم رأي و هم عقيده ميشوند.
با تظاهر و ريا نسبتي ندارد و آن را كفر مضاعف ميداند. با قشرياني كه از دين جز پوست و ظاهر آن را نديدهاند و نميفهمند، همان قدر در نزاع است كه با اهل تساهل و آسان گير در امر دين.
تعبد قشريان را كودكانه و سادهانگارانه مييابد و تساهل مدعيان را در امر شريعت از سر تنبلي و بيايماني و در گريز از تعهد عملي دين.
زبان سعدي در انتقاد، زباني گزيده و گزنده است. با اين همه، از نزاع و صلح همواره صلح را برميگزيند و پند پيران پارسا را خاطرنشان ميكند كه فاسدان را بايد به صلاح و نيكرفتاري با آنان خجل كرد.
عشق سعدي، نفس پرستي نيست، بلكه او در گريز از شيطان اماره به عشق رو ميكند؛ عشقي كه او را از مايي و مني و به قول عارفان از «انانيت» «نحنانيت» برميكشد و رستن و رهايي را براي وي به ارمغان ميآورد.
در افق سعدي: هر كسي را نتوان گفت كه صاحبنظر است، عشق بازي دگر و نفس پرستي دگر است. عاشق پاكباز تعالي را در عشق ميجويد و همين بهانه برايش كافي است تا جان و تن را به تمامي فداي مهر نگاه معشوق كند.
در اين معامله، عاشق نه به فكر سود و زيان خويش كه در سوداي رضايت يار است:
حرام باد بر آن كس نشست با معشوق
كه از سر همه برخاستن نمييارد
شاعر، شور ديدار دارد و هر موجودي در منظر او جلوهاي از وجود حقيقت عالم است. شاعر، تاب فراق ندارد، پس به تماشاي هر جلوهاي از آن جمال، ازخود به در ميشود و هر مشاهدهاي او را از جهاني به جهاني ديگر سير ميدهد:
از در درآمدي و من از خود به در شدم
گويي از اين جهان به جهاني دگر شدم
كثرت مخلوقات اگر به چشم وحدت بين ديده آيد، نه تنها حايل ديدار نيست، بلكه جلوهزار ناپيدا كران است و عارف عاشق از همين روي خرسند و خرم است و دم به دم در تماشايي تازه سلوك ميكند؛ چرا كه هستي موجودات را در حقيقت هستي، يعني وجود حضرت حق مستحيل ميبيند:
به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست
سيماي معشوق در غزل سعدي در هالهاي از نورانيت و روحانيت محصور است.
اگر چه يار گاهي به صورت ملموس و در دسترس و در صورت تعينات عالم جسماني ظاهر ميشود، اما در حقيقت شاهد سعدي به صورتي مثالي در غزلهاي وي ظاهر ميشود و گاه پيوند با معشوق ازلي و ابدي:
دمادم حوريان از خلد رضوان ميفرستندت
كه اي حوري انساني، دمي در باغ رضوان آي
دريچهاي ز بهشتش به روي بگشايي
كه بامداد پگاهش تو روي بنمايي
سعدي از آن تنگ چشماني نيست كه فقط ناظر ميوه باشد، بلكه وي به بوستان نظر دارد و همواره براي تفسير جزء، به كل ميانديشد. او عاشق زيباييها و نيكوييهاست و در اين عشق بيش از آن كه حظ نفساني و مورد نظر وي باشد، طالب لذات روحاني است:
گفتم اي بوستان روحاني
ديدن ميوه چون گزيدن نيست
گفت سعدي خيال خيره مبند
سيب سيمين براي چيدن نيست
باري، سرود سعدي، سرود مهر و مهرباني و محبت و يگانگي و يكرنگي است…
نمونه اثر
چه نماز باشد آن را، كه تو در خيال باشي؟
شب عاشقان بيدل، چه شبي دراز باشد
تو بيا كز اول شب، در صبح باز باشد
عجب است اگر توانم، كه سفر كنم ز دستت
به كجا رود كبوتر، كه اسير باز باشد؟
ز محبتت نخواهم، كه نظر كنم به رويت
كه محبت صادق آن است كه پاكباز باشد
به كرشمه عنايت، نگهي به سوي ما كن
كه دعاي دردمندان، ز سر نياز باشد
سخني كه نيست طاقت، كه ز خويشتن بپوشم
به كدام دوست گويم، كه محل راز باشد؟
چه نماز باشد آن را، كه تو در خيال باشي؟
تو صنم نميگذاري، كه مرا نماز باشد
نه چنين حساب كردم، چو تو دوست ميگرفتم
كه ثنا و حمد گوييم و، جفا و ناز باشد
دگرش چو بازبيني، غم دل مگوي سعدي
كه شب وصال كوتاه و، سخن دراز باشد
قدمي كه برگرفتي، به وفا و عهد ياران
اگر از بلا بترسي، قدم مجاز باشد!
در ادامه:
شيخ مصلح الدين سعدي شيرازي يكي از بزرگترين شعراي ايران است كه بعد از فردوسي آسمان زيباي ادبيات فارسي را با نور خود روشن ساخت و او نه تنها يكي از بزرگترين شعراي ايران بلكه يكي از بزرگترين سخنوران جهان مي باشد . ولادت سعدي در سالهاي اول سده هفتم هجري حدودا در سال 606 ه.ق در شهر شيراز ميباشد .
خانواده اش از عالمان دين بودند و پدرش از كاركنان دربار اتابك بوده كه سعدي نيز از همان دوران كودكي تحت تعليم و تربيت پدرش قرار گرفت ولي در همان دوران كودكي پدرش را از دست داد و تحت تكفل جد مادري خود قرار گرفت .او مقدمات علوم شرعي و ادبي را در شيراز آموخت و سپس در دوران جواني به بغداد رفت كه اين سفرآغاز سفرهاي طولاني سعدي بود .او در بغداد در مدرسه نظاميه مشغول به تحصيل شد كه در همين شهر بود كه به محضر درس جمال الدين ابوالفرج عبدالرحمن محتسب رسيد و از او به عنوان مربي و شيخ ياد مي كند . پس از چند سال كه او در بغداد به تحصيل مشغول بود شروع به سفرهاي طولاني خود كرد كه از حجاز گرفته تا روم و بارها با پاي پياده به حج رفت . سعدي سفرهاي خود را تقريبا در سال 621 - 620 آغاز و حدود سال 655 با بازگشت به شيراز به اتمام رساند كه البته درخصوص كشورهايي كه شيخ به آنجا سفر كرده علاوه بر عراق ،شام ، حجاز كه كاملا درست بوده ،هندوستان ،غزنين ، تركستان و آذربايجان و بيت المقدس و يمن و آفريقاي شمالي كه ذكر كرده اند و اكثر اين مطالب را از گفته هاي خود شيخ استنباط نموده اند وليكن بنا بر نظر بسياري از محققين به درستي آن نمي توان اطمينان كرد بخصوص اينكه بعضي از آن گفته ها با شواهد تاريخي و دلايل عقلي سازگار نيست . شيخ شيراز دوستي محكمي با دو برادر معروف به صاحب ديوان يعني شمس الدين محمد و علاء الدين عطا ملك جويني وزراي دانشمند مغول داشته و آن طور كه از سخنان شيخ معلوم است او به تصوف و عرفان اعتقاد داشته و شايد در سلسله متصوفه داخل شده وهم چنين گفته اند كه محلي كه امروز مقبره او مي باشد خانقاهش بوده است .نكته مهمي كه بايد ذكر شود شهرت بسياري است كه اين شاعر بزرگ هم در حيات خود داشت و هم بعد از وفاتش كه البته اين نكته تازگي نداشته و در مورد شعراي ديگري نيز بوده است . اما آنچه كه قابل توجه و ذكر است اين است كه معروفيت سعدي فقط مختص به ايران نبوده حتي در زمان خودش به مرزهاي خارج ازا يرا ن مانند هندوستان ،آسياي صغير نيز رسيده بود و خودش در چند جا به اين شهرت اشاره داشته كه اين شهرت سعدي معلول چند خاصيت است اول اينكه او زبان شيواي خود را وقف مدح و احساسات عاشقانه نكرده ، دوم اينكه او شاعري جهانگرد بود و گرم و سرد روزگار را چشيده و تجارب خود را براي ديگران با زيبايي و شيريني بيان كرده و هم چنين وي در سخنان خود چه از نظر نثر و چه نظم از امثال و حكايات دلپذير استفاده نموده است و ديگر اينكه سعدي به شاعري شوخ طبع و بذله گو معروف است كه خواننده را مجذوب مي كند و همه اينها دست به دست هم داده و سبب شهرت او گرديده است .شيخ شيراز در دوران شاعري خود افراد معدودي را مدح كرده كه بيشتر اتابكان سلغري و وزراء فارس و چند تن از رجال معروف زمانش مي باشد و بزرگترين ممدوح سعدي از ميان سلغريان اتابك مظفر الدين ابوبكر بن سعد بن زنگي است كه سعدي در روزگار اين پادشاه به شيراز بازگشته بود و ممدوح ديگر سعد بن ابوبكر مي باشد كه سعدي گلستان را در سال 656 ه. ق به او تقديم مي كند و دو مرثيه نيز در مرگ اين شخص نيز سروده است و از ميان ممدوحان ، سعدي شمس الدين محمد و برادرش علاءالدين عطا ملك جويني را بيش از همه مورد ستايش قرار داده كه مدايح او هيچ شباهت به ستايشهاي ديگر شاعران ندارد چون نه تملق مي گويد و نه مبالغه مي كند . بلكه تمام گفتارش موعظه و اندرز است و متملقان را سرزنش مي كند و ممدوحان خود را به دادرسي و مهرباني و دلجويي از فقرا و ضعفا و ترس از خدا و تهيه توشه آخرت و بدست آوردن نام نيك تشويق و ترغيب مي كند .اين شاعر بزرگ در زماني دار فاني را وداع گفت كه از خود شهرتي پايدار به جا نهاد . سال وفات او را بعضي 691 ه. ق ذكر كرده اند و گروهي معتقدند كه او در سال 690 ه. ق وفات يافته كه مقبره او در باغي كه محل آن نزديك به سرچشمه نهر ركن آباد شيراز است قرار دارد !
--------------------------------------------------------------------------------
زندگينامه: شمس الدين محمد حافظ ملقب به خواجه حافظ شيرازي و مشهور به لسان الغيب از مشهورترين شعراي تاريخ ايران و از تابناكترين ستارگان آسمان علم و ادب ايران زمين است كه تا نام ايران زنده و پابرجاست نام وي نيز جاودان خواهد بود. با وجود شهرت والاي اين شاعران گران مايه در خصوص دوران زندگي حافظ بويژه زمان به دنيا آمدن او اطلاعات دقيقي در دست نيست ولي به حكم شواهد و قرائن ظاهرا شيخ در حدود سال 726 ه.ق در شهر شيراز، كه به آن صميمانه عشق ميورزيده، به دنيا آمده است. اطلاعات چنداني از خانواده و اجداد خواجه حافظ در دست نيست و ظاهرا پدرش بهاء الدين نام داشته و در دوره سلطنت اتابكان سلغري فارس از اصفهان به شيراز مهاجرت كرده است. شمس الدين از دوران طفوليت به مكتب و مدرسه روي آورد و پس از سپري نمودن علوم ومعلومات معمول زمان خويش به محضر علما و فضلاي زادگاهش شتافت و از اين بزرگان بويژه قوام الدين عبدا...بهرهها گرفت. خواجه در دوران جواني بر تمام علوم مذهبي و ادبي روزگار خود تسلط يافت(1) و هنوز دهه بيست زندگي خود را سپري ننموده بود كه به يكي از مشاهير علم و ادب ديار خود بدل گشت. وي در اين دوره علاوه براندوخته عميق علمي و ادبي خود قرآن را نيز كامل از حفظ داشت و اين كتاب آسماني رابا صداي خوش و با روايتهاي مختلف از بر ميخواند و از اين روي تخلص حافظ را بر خود نهاد.(2) دوران جواني اين شاعرگران مايه مصادف بود با افول سلسله محلي اتابكان سلغري فارس و اين ايالات مهم به تصرف خاندان اينجو، از عمال ايلخانان مغول، در آمده بود. حافظ كه در همان دوره به شهرت والايي دست يافته بود موردتوجه و عنايت امراياينجو قرار گرفت و پس از راه يافتن به دربار آنان به مقامي بزرگ نزد شاه شيخ جمال الدين ابواسحاق حاكم فارس دست يافت. دوره حكومت شاه ابو اسحاق اينجو توأم با عدالت و انصاف بود و اين امير دانشمند و ادب دوست در دوره حكمراني خود كه از سال 742 تا 754 ه. ق بطول انجاميد در عمراني و آباداني شيراز و آسايش و امنيت مردم اين ايالت بويژه شيراز كوشيد. حافظ نيز از مرحمت و لطف امير ابو اسحاق بهرهمند بود و در اشعار خود با ستودن وي درالقابي همچون (جمال چهره اسلام) و (سپهر علم و حياء) حقشناسي خود را نسبت به اين امير نيكوكار بيان داشت.(3) پس از اين دوره صلح و صفا امير مبارز الدين مؤسس سلسله آل مظفر در سال 754 ه.ق بر امير اسحاق چيره گشت و پس از آنكه او را در ميدان شهر شيراز به قتل رساند حكومتي مبتني بر ظلم و ستم و سختگيري را در سراسر ايالت فارس حكمفرما ساخت. امير مبارز الدين شاهي تندخوي و متعصب و ستمگر بود و بويژه در امور ديني ومذهبي بر مردم خشونت بسياري جاري نمود. در دوره حكومت وي مردم از بسياري از آزاديها و مواهب طبيعي خود محروم شدند و امير خود را مسلماني متعصب جلوه ميداد كه درصدد جاري ساختن احكام اسلامي است. اين گونه اعمال با مخالفت و نارضايتي حافظ مواجه گشت و وي با تاختن بر اينگونه اعمال آن را رياكارانه و ناشي از خشك انديشي و تعصب مذهبي قشري امير مبارز الدين دانست. سلطنت امير مبارز الدين مدت زيادي به طول نيانجاميد و در سال 759 ه.ق دو تن از پسران او شاه محمود و شاه شجاع كه از خشونت بسيار امير به تنگ آمده بودند توطئهاي فراهم آورده و پدر را دستگير كردند و بر چشمان او ميل كشيدند.(4) شاه شجاع و شاه منصور از ديگر امراي آل مظفر همعصر با حافظ بودند و به سبب از بين بردن مظاهر تعصب و خشك انديشي در شيراز و توجه به بازار شعر و شاعري مورد توجه حافظ قرار گرفتند. اين دو امير نيز به نوبه خود احترام فراواني به خواجه ميگذاشتند واز آنجا كه بهرهاي نيز از ادبيات و علوم داشتند شاعر بلند آوازه ديار خويش را مورد حمايت خاص خود قرار دادند.(5)اواخر زندگي شاعر بلند آوازه ايران همزمان بود با حمله امير تيمور و اين پادشاه بيرحم و خونريز پس از جنايات و خونريزيهاي فراواني كه در اصفهان انجام داد و از هفتاد هزار سر بريده مردمان شوريده بخت آن ديار چند مناره ساخت روبه سوي شيراز نهاد. داستان ملاقات تاريخي و عبرت انگيز خواجه حافظ با تيمور نيز اگر صحت و اعتبارداشته باشد ظاهرا در سال 790 ه. ق و يك سال پيش از مرگ شاعر نامدار صورت گرفته است. براساس اين داستان پس از آنكه دروازههاي شيراز به روي مؤسس سلسله تيموريان گشوده شد امير تيمور قاصدي را به نزد حافظ فرستاد و او را به نزد خود خواند و گفت: من اكثر ربع مسكون را با اين شمشير مسخر ساختم و هزاران جاي و ولايت را ويران كردم تا سمرقند و بخارا را كه وطن مألوف و تختگاه من است آبادان سازم و تو آن گاه به يك خال هندوي ترك شيرازي سمرقند و بخاراي ما را در يكي از ابيات خود به فروش ميرساني.(6) گويند خواجه زيركانه در جواب وي به فقر و نداري خود اشاره كرده و ميگويد: اي سلطان عالم از اين بخشندگي است كه بدين روز افتادهام. اين پاسخ زيبا وشوخ طبعانه مورد پسند تيمور واقع ميگردد و او را مورد عنايت خود قرار ميدهد. مرگ خواجه يك سال پس از اين ملاقات صورت گرفت و وي در سال 791 ه.ق در گلگشت مصلي كه منطقهاي زيبا و باصفا بود و حافظ علاقه زياديبه آن داشت به خاك سپرده شد و از آن پس آن محل به حافظيه مشهور گشت. نقل شده است كه در هنگام تشييع جنازه خواجه شيراز گروهي از متعصبان كه اشعار شاعر و اشارات او به مي و مطرب و ساقي را گواهي بر شرك و كفروي ميدانستند مانع دفن حكيم به آيين مسلمانان شدند. در مشاجرهاي كه بين دوستداران شاعر و مخالفان او در گرفت سرانجام قرار بر آن شد تا تفألي به ديوان خواجه زده و داوري را به اشعار او واگذارند. پس از باز كردن ديوان اشعار اين بيت شاهد آمد: قديم دريغ مدار از جنازه حافظ/ كه گرچه غرق گناه است ميرود به بهشت / *** حافظ بيشتر عمر خود را در شيراز گذراند و برخلاف سعدي به جز يك سفر كوتاه به يزد و يك مسافرت نيمه تمام به بندر هرمز همواره در شيراز بود و از صفا و زيبايي شهر محبوبش و اماكن تفريحي آن همچون گلگشت و آب ركنآباد لذت ميبرد. وي در دوران زندگي خود به شهرت عظيمي در سرتاسر ايران دست يافت و اشعار او به مناطقي دور دست همچون هند نيز راه يافت. نقل شده است كه وي مورد احترام فراوان سلاطين آل جلاير و پادشاهان بهمني دكن هندوستان قرار داشت و سلاطيني همچون سلطان احمد بن شيخ اويس بن حسن جلايري (ايلكاني) ومحمود شاه بهمني دكني با احترام زياد او را به پايتختهاي خود دعوت كردند. حافظ تنها دعوت محمود شاه بهمني را پذيرفت و عازم آن سرزمين شد ولي چون به بندر هرمز رسيد و سوار كشتي شد طوفاني درگرفت و خواجه كه درخشكي آشوب و طوفان حوادث گوناگوني را ديده بود نخواست خود را گرفتار آشوب دريا نيز سازد از اين رو از مسافرت پشيمان شد. شهرت اصلي حافظ و رمز پويايي جاودانه آوازه او به سبب غزلسرايي و سرايش غزلهاي بسيار زيباست. غزل بويژه نوع عارفانه آن توسط حافظ به اوج فصاحت و بلاغت و ملاحت رسيد و او جداي از شيريني و سادگي و ايجاز، روح صفا و صميميت را در ابيات خود جلوهگر ساخت. خواجه شيراز در غزليات خود تمامي منويات قلبي خويش نظير عشق به حقيقت و يكرويي و وحدت و وصال جانان و از سوي ديگر خشم و تنفر خود را در مقابل اختلاف و نفاق، ريا و تزوير و ستيزگيهاي قشري بيان كرده است. در غزليات زيباي حافظ كه از همه حيث اوج غزل فارسي محسوب ميشود كلمات و تعبيرات خاصي وجود دارد و خواجه كه خود مبتكر اين سبك است از آن طريق مقصود خود را بيان داشته است. كلمات و عباراتي همچون طامات، خرابات، مغان، مغبچه، خرقه، سالوس، پير،هاتف، پير مغان، گرانان، رطل گران، زنار، صومعه، زاهد، شاهد، طلسمات، شراب و... از اين گونهاند كه هر يك بيانگر قريحه عالي و روح لطيف و طبع گويا و فكر دقيق و ذوق عارفانه و عرفان عاشقانه وي است. خواجه در اشعارش اغلب از خود به عنوان رندي پاك باخته و بينياز ياد كرده كه با همه هشياري و دانايي به آداب و رسوم و مقررات اجتماعي بياعتناست. وي از ريا و تزوير زاهدان دروني در رنج و اضطراب است و حتي صوفيان ريايي را كه به طريقت حافظ انتساب ميورزند ولي اهل ظاهر بوده و در ژنده پوشي و قلندري تظاهر ميكنند سخت سرزنش ميكند و در اشعار خود دام حيله و تزوير اين ظاهر پرستان را پاره ميسازد. لسان الغيب با بهرهگيري از برخي تشبيهات معمول شاعران همچون تشبيه زلف به كفر و زنجير وسنبل و دام، تشبيه ابرو به كمان، تشبيه قد به سرو، صورت به چراغ و گل و ماه و دهان به غنچه و پسته و... ناپديداري اوضاع زمان، بي دوامي قدرت و شكوه و جلال پادشاهان و لزوم دل نبستن به مظاهر دنيوي را متذكر ميشود. حافظ معتقد است آدميان بايد از زيباييها و خوشيهاي طبيعت و لحظههاي خوش محبت و دوستي و صفا و صميميت برخوردار شوند و عمر كوتاه خود را با شادي و شادكامي سپري سازند. خواجه حقيقت هستي را خداي تعالي ميداند كه در اين جهان جلوه كرده است و مظهر او را عشق معنوي و دل آدمي ميداندكه در همه جا با خود آدميان است و براي دريافتن سر وجود او بايد به حقيقت نفس پي برد. شاعر در برخي از اشعار خويش گوش خود را به پيام اهل راز و صداي هاتف و پند پير و سخن كاردان و ناله رباب و چنگ باز نموده است وحقايقي از زبان اينان كه در حقيقت همه از يك زبان گويند ميشنود و از عالم حال رو به زاهدان پرقيل و قال كرده رندانه سخنها ميگويد. حافظ در جاي ديگر از اصطلاحات باده و مي و ميكده در بيان مقاصد عرفاني خود سود ميجويد; مقصود او از مي و ميخوارگي در مواردي همانا تازيانهاي است كه براي پرده دري از روحانيون ريايي عوام فريب به كار ميرود و ميكده واقعي را درگاه حق ميداند كه مستي عارفان از آنجاست و براي رسيدن و نايل آمدن بهآن رنجها ميكشند و اشكها ميريزند و خاك راه معرفت را به رخسار ميسايند. خواجه بزرگ شعر و ادب ميپرستي را آن ميداند كه آدمي را از خود بيخود ميكند و آن را در مقابل خودپرستي به كار ميبرد و عشقورزي و بادهگساري عارفان را حقپرستي و گذشتن از حرص و شهوت و آرزوي وصال حقيقت ميداند كه حاضرند در راه حق رنج برند و درد كشند و شكايتي نكنند. وي عشق عارف را عشقي معنوي ميداند كه جوينده آن سعي دارد خود را از چاه طبيعت بيرون برد و در بحر عميق عشق حق كه كرانه ندارد غرق شود. از زيباترين جلوهها و مضامين غزليات خواجه حافظ آن است كه اگر چه او مخالف با روش شهوت پرستان و پيروان طبيعت و دشمن ريا و سالوس و زهد فروشي و عوام فريبي است و فراموش كردن عالم روحاني و پرداختن به جهان جسماني را شرط عقل و معرفت نميداند ولي در عينحال انسانها را به بهرهمندي از زيباييها و دوستيهاي جهان هستي، كه آفريدگار آن را مقدمه آن جهان قرار داده،دعوت ميكند به شرط اينكه از راه عقل و خرد دور نيفتند. خواجه آدميان را به برخورداري از لطايف خلقت و جمال طبيعت دعوت ميكند و با شاهد آوردن از زندگي خود كه در حفظ نشاط و داشتن روح قوي و فكر بلند و ميل به وفا و مروت و رغبت به سعي و عمل سرمشق بوده، انسانها را به خوش بودن و خوش داشتن زندگي خود دعوت ميكند. در مجموع ميتوان گفت اشعار حافظ آميزهاي است از معاني عاشقانه و اجتماعي و عرفاني و در هر يك از غزليات خود در كنار عبارات معمولي مقاصد عالي خود را نيز در باب هستي و محبت و مدارا و گذشت وخشونتها و رياكاريهاو مردم فريبيهاي نوخاستگان به قدرت رسيده و لطايف خلقت و جمال طبيعت و اراده عارفانه انديشه نيرومند به نمايش ميگذارد كه هريك از اين مضامين بسيار آموزنده و عبرتانگيز است و راه و رسم زندگي را به انسانها ميآموزد. حافظ انديشمندي است كه با غزليات نافذ و روح نواز خود مرزهاي قرون و اعصار را در نورديده و در اعماق دل تك تك ايرانيان رسوخ كرده است; از اين روي كمتر خانهاي را در ايران ميتوان يافت كه ديوان حافظ در آن نباشد ومورد مطالعه قرار نگيرد. ايرانيان ديوان حافظ را سخت گرامي ميدارند و از طريق تفأل به اشعار اين شاعر جاوداني، با او به راز و نياز ميپردازند و از اينروست كه به او لقب لسان الغيب و ترجمان اسرار دادهاند. انديشه و افكار والاي اين حكيم و عارف نامدار به ساير ملل نيز راه يافته است و شعراي بزرگي همچون گوته آلماني او را از بزرگترين انديشمندان تاريخ هستي لقب دادهاند كه به انسانها درس عشق و محبت داده است. ديوان حافظ به دهها زبان ترجمه شده و در زمره معروفترين كتب ادبي جهان است. ساليانه چندين سمينار در ارتباط با بررسي شخصيت اين شاعر برجسته در ايران و ساير كشورهاي جهان برگزار ميشود و سازمان يونسكو وي را يكي از ذخيرههاي جاودانه ادب در جهان دانسته است. ميعادگاه حافظيه در شيراز زيارتگه رندان جهان است و بسياري از ادب دوستان از سراسر جهان با حضور در اين مكان پر رمز و راز بر عمق معرفت و دانش او تحسين ميورزند. در پايان اين مبحث گزيدهاي از چند غزل زيباي لسان الغيب كه بيانگر انديشههاي متعالي اوست و هر يك بيتالغزل معرفت خواجه شيراز به شمار ميرود نقل ميگردد. دريغا كه محدوديت كلام اجازه تفسير و تحليل اين اشعار را نميدهد: (بارها دل طلب جام جم از ما ميكرد/ آنچه خود داشت زبيگانه تمنا ميكرد // گوهري كز صدف كون و مكان بيرونست / طلب از گمشدگان لب دريا ميكرد // مشكل خويش بر پير مغان بردم دوش / كو بتأييد نظر حل معما ميكرد // ديدمش خرم و خندان قدح باده بدست/ واندران آينه صدگونه تماشا ميكرد// گفتم: اين جام جهان بين بتو كي داد حكيم؟ / گفت آنروز كه اين گنبد مينا ميكرد// بيدلي در همه احوال خدا با او بود / او نميديدش و از دور خدايا ميكرد...) // *** دوش در حلقه ما قصه گيسوي تو بود / تا دل شب سخن از سلسله موي تو بود // دل كه از ناوك مژگان تو در خون ميگشت / باز مشتاق كمانخانه ابروي تو بود // هم عفاا... صبا كز تو پيامي ميداد / ورنه در كس نرسيديم كه از كوي تو بود // عالم ماز شور و شر عشق خبر هيچ نداشت / فتنهانگيز جهان غمزه جادوي تو بود // من سرگشته هم از اهل سلامت بودم / دام را هم شكن طره هندوي تو بود // بگشا بند قبا تا بگشايد دل من / كه گشادي كه مرا بوذر پهلوي تو بود // بوفاي تو كه بر تربت حافظ بگذر / كز جهان ميشد و در آرزوي روي تو بود // *** فكر بلبل همه آنست كه گل شد يارش / گل در انديشه كه چون عشوه كند در كارش// دلربايي همه آن نيست كه عاشق بكشند / خواجه آنست كه باشد غم خدمتكارش // جاي آنست كه خون موج زند در دل لعل / زين تغابن كه خزف ميشكند بازارش// بلبل از فيض گل آموخت سخن ورنه نبود / اين همه قول و غزل تعبيه در منقارش // اي كه در كوچه معشوقه ما ميگذري / برحذر باش كه سر ميشكند ديوارش // آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست/ هر كجا هست خدايا بسلامت دارش// صحبت عافيتت گرچه خوش افتاد ايدل/ جانب عشق عزيز است فرو مگذارش // صوفي سرخوش از اين دست كه كج كرد كلاه/ به دو جام دگر آشفته شود دستارش // دل حافظ كه بديدار تو خو گر شده بود / ناز پرورد وصالست مجو آزارش// ------------------------------------> 1-براساس منابع و شهادت يكي از علماء معاصر حافظ (محمد گلندام) خواجه در جواني سنگينترين كتابهاي مذهبي و ادبي دوره خويش همچون كشاف زمخشري در تفسير، مصباح مطرزي در نحو، طوالع الانوار من مطالع الانظار قاضي بيضاوي در حكمت، شرح مطالع قطب الدين رازي در منطق و مفتاح العلوم سكاكي در ادبيات را بطور كامل مطالعه كرده بود. 2- وي در برخي از ابيات خويش به اين نكته اشاره كرده است: (نديدم خوشتر از شعر تو حافظ / بقرآني كه تو در سينهداري...( // *** (زحافظان جهان كس چوبنده جمع نكرد / لطايف حكما با كتاب قرآني...( // 3- ( بعهد سلطنت شاه شيخ ابواسحق / بپنج شخص عجيب ملك فارس بود آباد // نخست پادشاهي همچو او ولايتبخش / كه جهان خلق بپرورد و داد عيش بداد...) // لازم به ذكر است حافظ در معدود مدايحي كه گفته است نه تنها متانت خود را از دست نداده است بلكه همچون سعدي ممدوحان خود را پند داده و كيفر دهر و ناپايداري اين دنيا و لزوم رعايت انصاف و عدالت را به آنان گوشزد ساخته است. 4- حافظ در يكي از ابيات خود به واقعه كور شدن امير مبارز الدين اشاره كرده است: (... آنكه روشن شد جهان بينش بدو / ميل در چشم جهان بينش كشيد...) // *** 5- حافظ نيز در يكي از شعرهاي خود صفات مثبت شاه شجاع را ياد كرده است: (مظهر لطف ازل روشني چشم امل / جامع علم و عمل جان جهان شاه شجاع) // 6- اشاره به يكي از اشعار بسيار معروف حافظ كه در يكي از اشعار آن ميگويد: اگر آن ترك شيرازي به دست آرد دل ما را / به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را//
زماني هست که دلت مي گيره ![]()
مي خواي سرت رو بزاري رو دوش يه نفر زار زار گريه کني ![]()
و خودتو سبک کني![]()
اونوقت
تو اون لحظه
چه مي کني![]()

رسید بر سر وقت قرار ساعت پنج گرفت حجم دلش را غبار ساعت پنج
تمام عقربه ها از نیامدن گفتند دقیقه , ثانیه , ساعت شمار , ساعت پنج
حضور ممتد تردید آمد و می زد درون کوچه اندیشه جار , ساعت پنج
کسی نبود بیاید و داشت جان میداد جلوی چشم همه - انتظار - ساعت پنج
درخت کاج کهند سال , یا محل قرار شبیه مرد تکیده , خمار , ساعت پنج
و مرد دور و برش را کلاغ میبیند پر است خاطرش از قار قار ساعت پنج
به گریه می زند و فکر تازه اش این که : به سمت دیگر دنیا فرار ساعت پنج
چهار پایه که افتاد , یک نفر خط خورد رسید آخر خط , روی دار , ساعت پنج
-=-=-=-=- تقدیم به همه دوستان گلمان -=-=-=-=-
تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته
جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخت خوشبخته
جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست
جواب همصداییها پلیس ضد شورش نیست
نه بمب هستهای داره نه بمبافکن نه خمپاره
دیگه هیچ بچهای پاشو روی مین جا نمیذاره
همه آزاد آزادن همه بیدرد بیدردن
تو روزنامه نمیخونی نهنگها خودکشی کردن
جهانیرو تصور کن بدون نفرت و باروت
بدون ظلم خودکامه بدون وحشت و تابوت
جهانیرو تصور کن پر از لبخند و آزادی
لبالب از گل و بوسه پر از تکرار آبادی
تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه
اگه با بردن اسمش گلو پر میشه از سرمه
تصور کن جهانیرو که توش زندان یه افسانه است
تمام جنگهای دنیا شدن مشمول آتشبس
کسی آقای عالم نیست برابر با همن مردم
دیگه سهم هر انسان تن هر دونه گندم
بدون مرز و محدوده وطن یعنی همه دنیا
تصور کن تو میتونی بشی تعبیر این رویا