بیا بگذریم از این روزگار ،بیا برویم از این خواب پر هراس
سرت را بالا بگیر و خوب نگاهم کن
ببین نگاهم نقش دلتنگی را بر مرمر نگاهت چه آرام نقاشی می کند
خیلی وقت است که همه از کوچ می نالند و من و خواستن تو پشت ابر بیکلا می پنهان می شود
با خود می گویم :می بینی این روزگار در چشم همه بوی غربت می دهد
پس پنهان می کنم حس قشنگ خواستن تو را
تصورم را در برکه آب دیدم،لبهایم پر از سکوت بود و در چشمهایم...وای چه می دیدم
هزاران رد اشک،که همچون رودی دریایشان را گم کرده بودند
بیا برویم تا آواز رهایی یک صدای آبی،بیا در جنون یک رود خروشان حل شویم
می دانی چیست ؟دلم از غم این سرزمین سنگین گرفته است
بیا برویم از این فصل های تکراری خسته ذهنمان،شاید از کویر خواهشمان اگر بگذریم رویش یک سبزه را بر سرزمین دلمان عاشقانه ببینم