رسید بر سر وقت قرار ساعت پنج گرفت حجم دلش را غبار ساعت پنج
تمام عقربه ها از نیامدن گفتند دقیقه , ثانیه , ساعت شمار , ساعت پنج
حضور ممتد تردید آمد و می زد درون کوچه اندیشه جار , ساعت پنج
کسی نبود بیاید و داشت جان میداد جلوی چشم همه - انتظار - ساعت پنج
درخت کاج کهند سال , یا محل قرار شبیه مرد تکیده , خمار , ساعت پنج
و مرد دور و برش را کلاغ میبیند پر است خاطرش از قار قار ساعت پنج
به گریه می زند و فکر تازه اش این که : به سمت دیگر دنیا فرار ساعت پنج
چهار پایه که افتاد , یک نفر خط خورد رسید آخر خط , روی دار , ساعت پنج
-=-=-=-=- تقدیم به همه دوستان گلمان -=-=-=-=-